دلبستگی به یک فکر
برای آن که انسان پابند عقیده ای یا فلسفه ای بماند، باید او، تغییر نکند. بستگی موقعی استواربه جا می ماند و دوام می آورد که هم انسان و هم عقیده، هر دو ثابت و تغییر ناپذیر بمانند. از آن جا که هر عقیده یا فلسفه ای، در عباراتی، شکل ثابت به خود گرفته است، خواه ناخواه می کوشد که تا افراد را ثابت و تغییر ناپذیر سازد. عواطف و احساسات و افکار و شخصیتشان را قالب ریزی کند. انسانی که تغییر بپذیرد، با عقیده یا با فلسفه اش، بستگی ابدی و مداوم و ثابت نخواهد داشت
هر عقیده ای یا فلسفه ای در آغاز پیدایشش، انسان را به تصویری که می آورند، تغییر می دهند ولی تغییری که به انسان ها می دهد، "تغییر به تصویری مشخص" است. وقتی این شکل یا تصویر در انسان ها مشخص و پدیدار شد، آن عقیده یا فلسفه، دیگر تغییر به معنای جنبش از تصویری به تصویری دیگر نمی خواهد بدهد. آن عقیده یا فلسفه، تصویری دیگر از انسان ندارد که انسان را به آن تغییر بدهد. هر عقیده ای یا فلسفه ای فقط یک تصویر از انسان دارد
آن عقیده یا فلسفه، "تغییر" را فقط در معنای "تحقق بهتر وکامل و کامل تر و تمام تر همان تصویری که در مردم تحقق یافته" می فهمد. تغییر، دیگر از تصویری به تصویری نیست، بلکه "رسیدن به بهترین نمونه تصویریست" که از و تا به حال تحقق یافته ات و هر تصویری خواه ناخواه در تحققش هیچ گاه به کمال "اصل تصویر" نمی رسد. همه عقاید و فلسفه ها از تحقق تصاویر خود در اجتماع ناراضی هستند برای آن که همه کپیه ها، به اصل صورتی که در نظر گرفته شده بوده است، نمی رسند. آن ها می پندارند که چون همه به کمال شباهت با آن تصویر نرسیده اند، بنابراین همه مسائل اجتماع حل نشده است یا اشکالات جامعه در اثر این عدم شباهت کامل به اصل تصویر، پیدایش یافته است
تحقق یک تصویر در فرد و اجتماع، این نیست که آن تصویر واحد در افراد به صورت کامل،تجسم و تحقق یابد. تحقق کامل هر تصویری (چه از یک دین چه از یک فلسفه) جز چند نسخه معدود در تاریخ، غیر میسر است و معمولا ًمابقی، کپیه های درجه دوم و سوم از آن تصویر هستند. هیچ عقیده ای یا فلسفه ای به خیال این که خواهد توانست همه افراد اجتماع را به "کمال صورتش" برساند تا همه مسائل انسانی و اجتماعی را حل کند، هیچ گاه نخواهد توانست مسائل انسانی را حل کند. معمولا ً، مفهومی را که هر عقیده یا فلسفه ای، بهد از استقرار خود در اجتماع، از "تغییر" دارد، این است که افراد پیروش، کپیه های کاملی از تصویر او نیستند و مسئله اساسی همین تغییر دادن بیشتر افراد در بیشتر شناختن این شباهت است. همان تصویر، به جا باقی می ماند، و فقط کوشیده می شود تا شباهت افراد به تصویر ثابت، بیشتر گردد. اما هیچ عقیده ای یا فلسفه ای نخواهد توانست، از همه مردم رونوشت های درجه اول از تصویری که دارد، تهیه کند
هر فردی در خود، امکانات مختلفی از تصاویر فردی دارد و اصالت هر فردی در این نمودار می گردد که یکی از همین تصاویر فردی مکنون در خود را تحقق بدهد و شبیه به خودش بشود که در خودش کشف خواهد کرد. انسان، گنجینه ای از تصاویر است که باید درتلاش خود، خودش را بیابد و بیافریند. هر کسی می تواند "تصویر درجه یک اصیلی از خود بسازد"، اما همیشه علی رغم تلاش هایش، کپیه های درجه دوم و سوم تصاویر عقاید و فلسفه ها خواهد ماند
نقد بنابر ماهیت ، عنصری ویرانگر و اوراق کننده است . هیچ نقدی موضوع نقد را بحالت اول باقی نمیگذارد ، سازندگی اگر در نقد موجود است ناشی از نتیجه ی ناخواسته ی آن وضرورتی است که با تجدید نظر در موضوع نقد صورت تحقق میپذیرد. وگرنه هیچ نقدی بنابر نتیجه ی خواسته ی خود نمیتواند سازنده باشد . همدلی و همدردی و بازیگری که ماکس و وبر از آن سخن گفته اند مربوط به مقام "گردآوری" و فهم مسئله است و الا به تعبیر پوپر ، در "مقام داوری" یک نظریه باید بیرحمانه نقد شود ! . بنابراین با وضع کلماتی چون همدلی و سازنده نباید نقد را عقیم نهاد و عنصر سلبی و نفی که همه ی هنر نقد بدان قائم است از آن ستانده شود ...!!!