احتیاجات تازه ما را با شدتی قبضه می کنند که ما را از نگریستن عینی به "تاریخ پیدایش آن احتیاجات" باز می دارند. احتیاج تازه ما، خواهان تشفی و ترضیه خود است نه خواهان "درک هویت خود". حتی احتیاجی که در پی ترضیه خود است، از شناخت "پیدایش تاریخی خود" اکراه دارد. هر احتیاج تازه ای ما را از آن باز می دارد که "تاریخ پیدایش آن را" دریابیم. هر احتیاجی می خواهد طبیعی و ضروری و قاطع تلقی شود تا به طور حتمی ترضیه گردد. کشف و درک تاریخ پیدایش هر احتیاجی، باعث کاستن پنداشت ما از طبیعی بودن و ضروری بودن آن احتیاج است. احتیاجات انسانی، تاریخ پیدایشی دارند که هیچ گاه نوشته نمی شوند
احتیاجات انسانی، دیگر احتیاجات طبیعی و بیولوژیکی ثابت و یکنواخت حیوانی نیستند. خیالات ما دائما ًخلق احتیاجات تازه "می کنند و عقل ما دائما ًبه دنبال ترضیه آن ها" می رود

انسان تا موقعی که خود، سرچشمه افکار خود نشده است، در اسارت و عبودیت فکری و روحی زندگی می کند. انسان بیش از هر چیزی احتیاج به "فکر" دارد. بدون فکر، نمی توان زیست
برای ترضیه هر گونه احتیاجی، انسان احتیاج به فکر دارد. با فکر است که هر احتیاجی را می توان رفع یا ترضیه کرد یا تسلی داد. و کسی که فکر خود را به ما می دهد، بر ما حکومت می کند
نداشتن فکر اصیل از خود، انسان را به عبودیت دیگران می اندازی. اسارت فکری، نامرئی تر ولی قوی تر و مداومتر و سرکشی در مقابل آن سخت تر است. در مقابل یک مستبد و جبار که در پیشاپش ما قرار دارد، به سهولت می توان قد برافراشت ولی در مقابل یک مستبد فکری و روحی، به سختی می توان سر کشید، چون مستبد فکری، رو به روی ما قرار ندارد بلکه در روان ما است و عینیت با ما یافته است. او بر ما حکومت می کند بدون آن که در برابر ما بایستد. سرکشی در مقابل یک استبداد فکری و عقیدتی، سرکشی در برابر خود است. مستبد فکری با ما یکی شده ست و ضربه ای که بر مستبد فکری می زنیم ضربه ایست که به خود ما می خورد از این رو مبارزه با استبداد فکری، دردناک و حریحه آور است. با ضربه هائی که علیه فکر مقتدر وارد می آوریم، خود زخمی می شویم. ما توجه خود راصرف نفی "حکومت های استبدادی" می کنیم، چون از توجه به "استبداد های عقیدتی و فکری" نگران هستیم