چرا انسانها حقیقت فکر را منتشر میسازند!!
انسان حقیقتی را که دوست می دارد، پنهان می کند تا خود به تنهائی مالکش باشد. عاشق می خواهد مالک انحصاری باشد. پس چرا، حقیقتی را که می گویند دوست می دارند، منتشر می سازند؟ انسان، حقیقت را از لحظه ای به دیگران می گوید که آن را کمتر از قدرتش دوست می دارد. او از این به بعد می تواند و می خواهد با این حقیقت، مالک مردم و دنیا بشود. ولی قدرتش را که بیش از حقیقتش دوست می دارد و می خواهد به تنهائی داشته باشد، در وجود خود پنهان می کند
هر فکری را که ما می گوئیم، در خدمت "قدرت خواهی پنهان" ماست. در "حقیقت گفتن" است که قدرت خواهی ما به آخرین حد پنهانی خود می رسد. وقتی انسان حقیقت می گوید که نه تنها قدرت خواهی او از نظر خودش نیز کاملا ً پنهان شده است، بلکه او حتی از قدرت خواهی نفرت دارد. مرد حقیقت گو، همیشه از قدرت متنفر است چون قدرت خواهی او حتی از خودش پنهان شده است. گنجی را که انسان دوست می دارد از خود هم مخفی می کند تا کسی نتواند حتی از او راه به گنج او را بپرسد. ما با "حقیقت گوها"، بدون ملاحضه و بدون سلاح رو به رو می شویم چون می پنداریم که حقیقت نه تنها قدرت نمی خواهد بلکه بر ضد قدرت نیز هست.برای رسیدن به آخرین قدرت باید "حقیقت گو" شد. در مقابل حقیقت گو همه بدون سلاحند
برای رهائی از دست هر فکری، باید در آن فکر "شک کرد". فکری که هنوز در ما قدرتی ندارد، با یک "شک"، نفی می گردد اما برای "آزادی از دست فکر حاکم بر ما"، باید علیه آن طغیان کرد و با شک نمی توان حکومتش را متزلزل ساخت. فکری که حکومت می کند، زبان قدرت را می فهمد نه زبان منطق را. در منطق، افکار بدون قدرتند. با شک، یک فکر، کنار گذاشته می شود. اما در اجتماع، افکار، دارای قدرتند، و فکری که قدرت دارد، نمی گذارد که کسی آن را کنار بگذارد یا قدرتش را از آن سلب سازد. فکری که حکومت می کند، منطقش تابع قدرتش هست. حقیقتش در اختیار قدرتش هست. هر فکر تازه که هنوز به حکومت نرسیده و ضعیف است ولی در ضمن سودای حکومت بر ما دارد، خواستار "آزادی فکری" ماست. مقصودش از آزادی فکری ما این است که ما از "فکر حاکمه بر خود" رها شویم تا برای او امکان پذیرائی پیدا کنیم
فکر تازه وارد، تا موقعی آزادی خواه است که "امکان پذیرش خود را علی رغم افکار حاکمه" باز کند و روزی که پذیرفته شد بر ضد آزادی می شود. چون برای رسیدن به حکومت، باید راه را به ورود افکار دیگر ببندد تا در مجادله با افکار حاکم رقابت بر سر برتری را یکسره سازد
نقد بنابر ماهیت ، عنصری ویرانگر و اوراق کننده است . هیچ نقدی موضوع نقد را بحالت اول باقی نمیگذارد ، سازندگی اگر در نقد موجود است ناشی از نتیجه ی ناخواسته ی آن وضرورتی است که با تجدید نظر در موضوع نقد صورت تحقق میپذیرد. وگرنه هیچ نقدی بنابر نتیجه ی خواسته ی خود نمیتواند سازنده باشد . همدلی و همدردی و بازیگری که ماکس و وبر از آن سخن گفته اند مربوط به مقام "گردآوری" و فهم مسئله است و الا به تعبیر پوپر ، در "مقام داوری" یک نظریه باید بیرحمانه نقد شود ! . بنابراین با وضع کلماتی چون همدلی و سازنده نباید نقد را عقیم نهاد و عنصر سلبی و نفی که همه ی هنر نقد بدان قائم است از آن ستانده شود ...!!!