هر فکری و حقیقتی می خواهد حکومت کند
"آن چه" دیروز مرا آزاد ساخت، آزادی مرا امروز از بین برده است. امروز چیز دیگری لازم دارم تا از دست "آزاد کننده دیروز که مستبد امروز شده است" آزادی بیابم. هیچ فکر و حقیقتی نیست که برای همیشه و به یک طرز "آزاد کننده" باشد
آزاد ترین حقیقت ها و فکر ها که به حکومت رسید. مستبد ترین فکرها و حقیقت ها می شود
فکر و حقیقتی که مرا از دست فکر و حقیقتی دیگر آزاد می سازد، فکر و حقیقتی است که می خواهد خود بر من به تنهائی حکومت کند. آن که می گوید من تنها حقیقتم، می گوید که من تنها قدرتی هستم که باید حکومت کنم. فکری که امروز مرا از چنگال فکری دیگر که بر من حکومت دارد، آزاد می سازد، فکریست که فردا مرا در چنگال قدرت خود خواهد گرفت. ما نمی توانیم قدرت را از افکار بگیریم یا بخواهیم که افکار، بدون قدرت باشند. ما در مقابل قدرت جاذبه افکار و حقایق باید بر "قدرت گسستن از آن ها" بیافزائیم. جاذب ترین حقیقت، نمی تواند متفکر مقتدری را از گسستن از آن حقیقت باز دارد. ولی کسی که نمی تواند از فکر ناچیز خود بگسلد، هر فکری و حقیقتی همیشه با او خواهد ماند. هر فکری و حقیقتی ما را از فکر و حقیقت دیگر، آزاد می سازد اما هیچ فکر و حقیقتی ما را از خودش آزاد نخواهد ساخت. این قدرت گسستن ما از هر فکر و حقیقتی است که آزاد کننده ماست. هیچ فکری و حقیقتی ما را برای آن آزاد نمی سازد که "آزاد باشیم" بلکه برای آن که به او بپیوندیم
فکر و حقیقتی که دیروز مرا آزاد کرده است تبدیل به "برده سازنده امروز" من شده است. هر فکر و حقیقتی می خواهد حکومت کند. تا زمانی که یک فکر تازه وارد با "فکری که در ما حاکم است" مبارزه می کند، به نظر، "آزاد سازنده" می آید
در واقع ما برای آزاد ساختن از یک فکر، از قدرت فکر دیگر، استفاده می بریم. رهائی از قدرتی، با قدرت دیگر میسر می گردد. از زمانی که فکر حاکم، از حکومت افتاد، آن فکر آزاد سازنده (که در واقع برای آزاد ساختن از فکر دیگر به عنوان وسیله به کار برده شده است)
به عنوان "آزادی بخشنده"، می کوشد که حق حاکمیت بر ما را گیر آورد
ممنونیت از "آزادسازنده ها" نباید آن قدر شرم و رودربایستی در ما ایجاد کند که محکوم اراده آن ها بشویم. احترام به "آزاد سازنده" از احترام به "آزادی" بود و وقتی "آزاد سازنده"، دیگر نمی تواند آزادی بدهد و به عنوان آزادی که در گذشته داده است. سلب آزادی در امروز می کند، هیچ احترامی ندارد. هیچ آزادی دهنده ای به خودی خودش محترم نیست بلکه فقط احترامش از آزادی مشتق می شود. فکری که دیروز به من آزادی بخشیده است. برای او این اعتبار را ایجاد نمی کند که امروز باید حکومت کند. ما با فکری از فکر دیگر آزاد می شویم ولی با ماندن در یک فکر، آزادی را از دست می دهیم
نقد بنابر ماهیت ، عنصری ویرانگر و اوراق کننده است . هیچ نقدی موضوع نقد را بحالت اول باقی نمیگذارد ، سازندگی اگر در نقد موجود است ناشی از نتیجه ی ناخواسته ی آن وضرورتی است که با تجدید نظر در موضوع نقد صورت تحقق میپذیرد. وگرنه هیچ نقدی بنابر نتیجه ی خواسته ی خود نمیتواند سازنده باشد . همدلی و همدردی و بازیگری که ماکس و وبر از آن سخن گفته اند مربوط به مقام "گردآوری" و فهم مسئله است و الا به تعبیر پوپر ، در "مقام داوری" یک نظریه باید بیرحمانه نقد شود ! . بنابراین با وضع کلماتی چون همدلی و سازنده نباید نقد را عقیم نهاد و عنصر سلبی و نفی که همه ی هنر نقد بدان قائم است از آن ستانده شود ...!!!