همیشه یک "فکر تازه"، تاریخ را عوض ميکند. با یک فکر تازه، ما تاریخ را اجبارا ً نوع دیگر می فهمیم. فکر تازه ما، افکار وقایع گذشته را تغییر معنا و تغییر شکل می دهد. هر فکری که گذشت، معنای اصلی خود را برای ما از دست می دهد. حتی تلاش برای "دریافت معانی اصیل افکار و وقایع گذشته"، در اثر آگاهی از این "قدرت تغییر دهندگی افکار تازه" است. چه بسا بعد از تلاش برای این که "معنای اصیل فکر یا واقعه دو هزارسال پیش" را دریابیم ناگهان "زنده ترین فکری"را می یابیم که امروزه ما را برانگیخته است
هر فکر تا آن قدر تازه است که "تمام محتویات افکار و وقایع تاریخ گذشته" را تغییر نداده است. وقتی این فکر تازه، سراسر محتویات افکار گذشته را تغییر داد، کهنه و تاریخی شده است. و با هر فکر تازه ای، تاریخ،غیر قابل فهم می شود یا تاریخ، تاریک و مبهم و مه آلود می گردد. فکر تازه، احتیاج به درک دیگری از تاریخ دارد

ما افکار گذشته را در تاریخ، موقعی می فهمیم که افکار تازه ما، آن ها را تغییر داده باشد و موقعی که یک "فکر کهنه"، از "فکر تازه" تغییر داده شد، فکری انگیزاننده و زنده می شود. هر فکر مرده ای که از نو فهمیده شد، دوباره زنده می شود. هر فکر تازه ای، فکر های کهنه را از نو زنده می کند. یک فکر، موقعی در اجتماع می میرد که متفکر تازه ای نیاید تا با فکر تازه اش، آن را دوباره زنده کند. تا در جامعه، متفکرین تازه می آیند، افکار گذشته تاریخی در آن جامعه، همیشه زنده خواهند ماند یا به عبارت بهتر همیشه از سر زنده خواهند شد. در جامعه ای که یک متفکر تازه نمی آید، همه افکار گذشته در آن جامعه می میرند. انسان، هر نعشی را یه خاک می سپارد جز افکارمرده، که نعش آن را همیشه به دوش می کشد. هر فکر زنده تازه ای، افکار مرئده را دوباره زنده می کند. افکار مرده را کم به حساب نیاورید

هر فکری موقعی فهمیده می شود که تغییر داده بشود. انسان، آئینه ای نیست که محتویات فکری دیگری را دست نخورده به خود انتقال بدهد. این "فهم مکانیکی یا آئینه ای"، یک فعهم موهومی است. هر کسی که از خواننده توقع دارد که فکار او را همان طور که او خواسته، بفهمد، می خواهد که خواننده را تبدیل به آلت مکانیکی سازد. هیچ گاه بشر به این شیوه، فکری را نفهمیده است
فکری که "بدون تغییر" دست به دست و نسل به نسل می رود، فهمیده نمی شود، بلکه به آن عادت داده می شود. از این رو هر چه از حق و قدرت مردم برای تغییر یک فکر گرفته بشود، به همان اندازه ادامه و بقاء آن فکر، باید استوار به "عادت دادن مردم به آن فکر" و "تحمیل آن فکر به مردم" گردد. ایده آل پرورش و آموزش چنین فکری، حافظه است نه تفکر. معمولا ً آن چه در اجتماع نام حقیقت به خود می گیرد این حق و قدرت مردم را برای تغییر دادن خود می گیرد. حقیقت را باید فقط در انعکاس و انتقال مکانیکی فهمید نه در تغییر دادن آن. بدین سان حقیقت می خواهد که از انسان حق و قدرت فهمیدن زنده را بگیرد. در فهمیدن، حقیقت نباید تغییر بکند