فکری که کشیده می شود و فکری که می کشاند
یک متفکر مقتدر، از دو فکر متضاد به دو قطب متضاد کشیده نمی شود بلکه او دو فکر متضاد را به خود می کشاند
تضادی که یک فکر ضعیف را پریان و مضطرب و سرگردان می سازد در مغز متفکری که مقتدر است دو مؤلفه یک وحدت می شوند، یک فکر ضعیف با برخورد با اندیشه ای مخالف، متزلزل و مضطرب می شود از این رو از اندیشه مخالف، نفرت دارد. یک فکر قوی با برخورد با اندیشه مخالف، احساس نیرو و حاکمیت و تمامیت می کند، از این رو اندیشه مخالف را دوست می دارد. آن چه برای ضعیف، انگیزنده دشمنی است برای مقتدر، انگیزنده، دوستی است. جائی که روح ضعیف دشمن می شود روح مقتدر، به دوستی می رسد. تنها یک روش (متد) و منطق فکری، دو فکر متضاد را به هم نمی پیوندد بلکه این "یک شخص مقتدر" است که می تواند دو فکر متضاد را به هم بکشاند و به هم بپیوندد. دو فکر متضاد، در "یک شخص" "به هم" گره می خورند. همیشه شاهکارهای بزرگ، گره زدن افکار مخالف و متضاد از یک شخص و در یک شخص می باشند
آن چه در یک نفر مقتدر به هم پیوند خورده، در یک مغز ضعیف دوباره از هم پاره می شود. قدرت افکار بر قدرت آن مغز ضعیف می چربند. باز افکار، صاحب قدرت خود می شوند. افکاری که تا به حال تابع بودند افکار حاکم می شوند. یک فکر در
نقد بنابر ماهیت ، عنصری ویرانگر و اوراق کننده است . هیچ نقدی موضوع نقد را بحالت اول باقی نمیگذارد ، سازندگی اگر در نقد موجود است ناشی از نتیجه ی ناخواسته ی آن وضرورتی است که با تجدید نظر در موضوع نقد صورت تحقق میپذیرد. وگرنه هیچ نقدی بنابر نتیجه ی خواسته ی خود نمیتواند سازنده باشد . همدلی و همدردی و بازیگری که ماکس و وبر از آن سخن گفته اند مربوط به مقام "گردآوری" و فهم مسئله است و الا به تعبیر پوپر ، در "مقام داوری" یک نظریه باید بیرحمانه نقد شود ! . بنابراین با وضع کلماتی چون همدلی و سازنده نباید نقد را عقیم نهاد و عنصر سلبی و نفی که همه ی هنر نقد بدان قائم است از آن ستانده شود ...!!!