عقل، در یک مرجع قدرت (چه مرجع عقیده، چه مرجع فکری، چه مرجع سیاسی چه مرجع حقوقی...) می تواند فقط شک کند

برای رها ساختن خویشتن از یک مرجع قدرتی، باید چیزی بیش از شک داشت
انسان باید "کراهت از تقلید"، "کراهت از تشبه جوئی"، "نفرت از تمثل به یک مثال اعلاء"،" نفرت از تأسی به یک ٱسوه حسنه" داشته باشد تا امکان شناخت خود و رشد خود و بالاخره "شکل دادن به خود" بودن باشد. عقل، سوائق انسانی را به خدمت خود می گمارد. عشق و دلبستگی و وفاداری به مراجع قدرت (عقیدتی، فکری، فرهنگی، سیاسی...) با شک ورزی تنها رفع نمی شود. عقل باید نفرت و کراهت و بی شرمی را آلت خود سازد تا بتواند علیه آن عشق و دلبستگی و وفاداری مبارزه کند. قدرت عقل از آگاهی عقل از ضعفش سرچشمه می گیرد. این ضعف عقل است که برای تسلط یابی خود، سوائق و عواطف را بر ضد هم بسیج می کند

عقل موقعی به قدرت می رسد که بتواند سوائق و عواطف را در مقابل هم و در مبارزه با هم نگاه دارد. وگرنه سوائق و عواطف انسان، آن قدر مقتدرند که عقل را در پس خود می کشند و می برند. عقل در رو به رو شدن با هر سائقه یا عاطفه ای می بازد و آلت آن سائقه یا عاطفه می شود. عقل هیچ گاه خود در مبارزه وارد نمی شود بلکه سوائق و عواطف را برای خود به مبارزه وا می دارد

با وجود عشق و دلبستگی به یک مرجع قدرتی (مرجع عقیده...) عقل نمی تواند شک بکند، بلکه عقل خدمتکار و کنیز آن عقیده و آن مرجع قدرت می گردد. او جرأت به شک ورزی ندارد. ولی با افزایش کراهت و نفرت از تشبه جوئی و تأسی خواهی عقل، قدرت شک ورزی پیدا می کند. سائقه های کراهت و نفرت در مقابل سائقه های عشق و دلبستگی می ایستد و آن ها را خنثی می سازد و با این تاکتیک، عقل ضعیف، به قدرت می رسد