یک "فکر"، موقعی یک "عقیده" میشود که قدرت گسستن ما از آن، بکاهد و یک عقیده، موقعی تبدیل به "فکر" میشود که قدرت گسستن ما از آن، افزوده شود
چه بسا "افکار ما، تبدیل به "عقیده" شده اند، ولی ما هنوز می پنداریم که با "افکار" روبرو هستیم. ما "موءمن" شده ایم و می پنداریم که "متفکریم". هر محتوائی (ولو علم یا فلسفه) که ما به آن بستگی جدا ناپذیر پیدا کردیم، آن محتوا، دیگر علم و فلسفه نیست
عقیده را نمیتوان ترک کرد. بریدن از عقیده، بسیار دردناک است. هر کسی که از عقیده ما انتقاد میکند، می پنداریم که او گلوی .ما را میفشارد و بما عذاب میدهد، چون آن فکر، با ما یکی شده است
موقعی، فکر، هنوز فکر است، که انتقاد از آن، برای ما دردناک نیست. اگر انتقاد کسی به افکار ما، دردناک و خشم انگیز و نفرت آور باشد، آن فکر در ما تبدیل به عقیده شده است. فکر را میتوان ترک کرد، اما از عقیده نمیتوان گسست. هر عقیده ای را بایستی به "فکر" استحاله داد، تا امکان گسستن از آن باشد. هر فکری، تا موقعی فکر است، که تغییر دادن آن، ما را مضطرب و خشمگین نمی سازد. وقتی فکر ما تبدیل به عقیده شد، کوچکترین "اضطراب فکری"، تبدیل به "اضطراب وجودی و شخصی ما" میشود
عقیده را به سختی میتوان تغییر داد، ولی وقتی کوچکترین تغییری یافت، به تمام وجود ما زلزله می افتد. فکر را به آسانی میتوان تغییر داد، و بزرگترین تغییرات آن، کوچکترین اضطابی در متفکر ایجاد میکند. ولی کوچکترین حرکت در عقیده، همیشه یک انقلاب و قیامت و بحران در معتقد یا جامعه معتقدین میاندازد

.او به فکرش چنان بسته است که کوچک ترین تغییر فکریش، سراسر وجود او را به حرکت می آورد و چون او از زلزله می ترسد، با کوچک ترین تغییر فکری اش، ضدیت می کند و همیشه با کوچک ترین جنبش فکری، می پندارد که انقلاب یا رستاخیزی رخ داده است. "تغییر" برای او همیشه "زلزله" است.در حالی که تغییر برای متفکر جزو بدیهیات است. کسی می اندیشد که اندیشه اش تغییر می کند و کسی فکرش را تغییر می دهد که از فکرش به آسانی می گسلد