کاشتن بذر یک ایده

افکاری که در ما ریشه خواهند دوانید و جوانه خواهند زد و با ما و در ما زندگی خواهند کرد و تنومند خواهند شد و ما را تنومند خواهند کرد، افکاری هستند که مانند "بذر" در ما کاشته شوند. اگر افکاری که در فرهنگ های دیگر، درختان تنومند شده ا ند، ما به سرزمین فکری خود بیاوریم، غالبا ًبعد از مدتی خشک خواهند شد یا هیچ گاه در ما ریشه عمیق پیدا نخواهند کرد. فکری از ماست که در ما روئیده باشد و رشد کرده باشد. "افکار جا به جا شده"، افکار بی ریشه و بی تاریخی هستند. هر فکری که در ما بروید و در ما تاریخ روان و فرهنگ ما را تشکیل بدهد، به ما استقلال خواهد داد. فکر ریشه دار، فکریست که تاریخ دارد. حتی تاریخ یک فکر تازه، تاریخ عصیان و مبارزه و نفی فکر گذشته است. فکر تازه، قدرت خود را در ریشه کن ساختن فکر کهنه باید نشان بدهد. فکر تازه، باید همه ریشه های فکر کهنه را تا گوشه های روح و فرهنگ دنبال کند و از جا بکند تا خود استوار بشود. بنابراین یک فکر تازه، با ریشه کن کردن فکر کهنه، ریشه دار می شود
افکار را می توان به سرعت با ترجمه کردن، از سرزمینی به سرزمینی انتقال داد ولی به سختی آن افکار جا به جا شده، می توانند در روح مردم، ریشه بدوانند. قدرت هر فکری، به ریشه اش هست. همیشه فکری از ملت است که بر ملت قدرت دارد و به ملت قدرت می دهد و این فقط فکریست که در ملت ریشه دوانیده است. فکر های ترجمه شده، فکر هائی هستند که به ظاهر تنومند و پرجلوه هستند ولی بی ریشه اند، چون نتوانسته اند ریشه های فکر کهن را از جا بکنند. هر فکر ریشه داری مانند گیاهیست که می توان آن را در روی زمین برید ولی ریشه هایش با همان قدرت بلکه با قدرت بیشتر به جا می ماند. مبارزه با هر فکری، در ریشه های عمیقش، در صحنه تاریکی که مرئی نیست صورت می گیرد. با سرکوب کردن ظاهری یک فکر یا با بریدن یک فکر و ساکت ماندن درباره آن، یا حتی با رد کردن منطقی آن، نمی توان "ریشه کن ساخت". هر فکری، مقتدرتر از آن است که با زور و با منطق بتوان ریشه کن کرد. فکری که ریشه دارد همیشه از سر جوانه خواهد زد و از زمین سر در خواهد آورد. تفکر واقعی از "کاشتن بذر یک ایده در ما" شروع می شود نه از انتقال "درختان تنومند دستگاه های فلسفی". هر دستگاهی از فلسفه، تاریخ فرهنگی و روانی و عاطفی یک ملت است و با ترجمه، نمی توان "تاریخ ملت خود را" از بین برد
نفی یک استبداد عقیدتی یا فکری، در رد کردن آن عقیده یا فلسفه میسر نمی شود، بلکه در "سرچشمه شدن خود برای افکار تازه" ممکن می گردد. از این رو هر عقیده و فکر حاکمی از رد و نفی کردن خود آن قدر واهمه ندارد که از خلاقیت مستقل افکار تازه. هر عقیده مادامی حکومت می کند که در آن جامعه سرچشمه برای زایش تفکرات تازه وجود ندارد

دلبستگی به یک فکر

برای آن که انسان پابند عقیده ای یا فلسفه ای بماند، باید او، تغییر نکند. بستگی موقعی استواربه جا می ماند و دوام می آورد که هم انسان و هم عقیده، هر دو ثابت و تغییر ناپذیر بمانند. از آن جا که هر عقیده یا فلسفه ای، در عباراتی، شکل ثابت به خود گرفته است، خواه ناخواه می کوشد که تا افراد را ثابت و تغییر ناپذیر سازد. عواطف و احساسات و افکار و شخصیتشان را قالب ریزی کند. انسانی که تغییر بپذیرد، با عقیده یا با فلسفه اش، بستگی ابدی و مداوم و ثابت نخواهد داشت
هر عقیده ای یا فلسفه ای در آغاز پیدایشش، انسان را به تصویری که می آورند، تغییر می دهند ولی تغییری که به انسان ها می دهد، "تغییر به تصویری مشخص" است. وقتی این شکل یا تصویر در انسان ها مشخص و پدیدار شد، آن عقیده یا فلسفه، دیگر تغییر به معنای جنبش از تصویری به تصویری دیگر نمی خواهد بدهد. آن عقیده یا فلسفه، تصویری دیگر از انسان ندارد که انسان را به آن تغییر بدهد. هر عقیده ای یا فلسفه ای فقط یک تصویر از انسان دارد
آن عقیده یا فلسفه، "تغییر" را فقط در معنای "تحقق بهتر وکامل و کامل تر و تمام تر همان تصویری که در مردم تحقق یافته" می فهمد. تغییر، دیگر از تصویری به تصویری نیست، بلکه "رسیدن به بهترین نمونه تصویریست" که از و تا به حال تحقق یافته ات و هر تصویری خواه ناخواه در تحققش هیچ گاه به کمال "اصل تصویر" نمی رسد. همه عقاید و فلسفه ها از تحقق تصاویر خود در اجتماع ناراضی هستند برای آن که همه کپیه ها، به اصل صورتی که در نظر گرفته شده بوده است، نمی رسند. آن ها می پندارند که چون همه به کمال شباهت با آن تصویر نرسیده اند، بنابراین همه مسائل اجتماع حل نشده است یا اشکالات جامعه در اثر این عدم شباهت کامل به اصل تصویر، پیدایش یافته است
تحقق یک تصویر در فرد و اجتماع، این نیست که آن تصویر واحد در افراد به صورت کامل،تجسم و تحقق یابد. تحقق کامل هر تصویری (چه از یک دین چه از یک فلسفه) جز چند نسخه معدود در تاریخ، غیر میسر است و معمولا ًمابقی، کپیه های درجه دوم و سوم از آن تصویر هستند. هیچ عقیده ای یا فلسفه ای به خیال این که خواهد توانست همه افراد اجتماع را به "کمال صورتش" برساند تا همه مسائل انسانی و اجتماعی را حل کند، هیچ گاه نخواهد توانست مسائل انسانی را حل کند. معمولا ً، مفهومی را که هر عقیده یا فلسفه ای، بهد از استقرار خود در اجتماع، از "تغییر" دارد، این است که افراد پیروش، کپیه های کاملی از تصویر او نیستند و مسئله اساسی همین تغییر دادن بیشتر افراد در بیشتر شناختن این شباهت است. همان تصویر، به جا باقی می ماند، و فقط کوشیده می شود تا شباهت افراد به تصویر ثابت، بیشتر گردد. اما هیچ عقیده ای یا فلسفه ای نخواهد توانست، از همه مردم رونوشت های درجه اول از تصویری که دارد، تهیه کند
هر فردی در خود، امکانات مختلفی از تصاویر فردی دارد و اصالت هر فردی در این نمودار می گردد که یکی از همین تصاویر فردی مکنون در خود را تحقق بدهد و شبیه به خودش بشود که در خودش کشف خواهد کرد. انسان، گنجینه ای از تصاویر است که باید درتلاش خود، خودش را بیابد و بیافریند. هر کسی می تواند "تصویر درجه یک اصیلی از خود بسازد"، اما همیشه علی رغم تلاش هایش، کپیه های درجه دوم و سوم تصاویر عقاید و فلسفه ها خواهد ماند