جرات تغییر اصلاحات در فکر

زندان فکر، مجموعه اصطلاحات ثابت و تغییر ناپذیر است. آن که اصطلاحاتش را تغییر ندهد، افکارش تبدیل به عقاید خواهد شد. تغییر عقیده، همیشه با تغییر اصطلاح همراه است.

تغییر کلمات و ابقا معانی

"مفاهیم کهنه" را می توان در "اصطلاحات تازه"گنجانید. همان طور که می توان معانی تازه را در "اصطلاحات کهنه" فشرد و جای داد. هر معتقدی به جای آن که مستقیما ً با صداقت، تغییر فکربدهد، می کوشد (یک) عقیده خود را بدین سان حفظ کند که آن را در "اصطلاحات نو" بیاورد و یا (دو) می کوشد، مفاهیم تازه را در اصطلاحات عقیده اش بفشارد. در هر عقیده ای همیشه این دو جنبش هست

پرستار ایده های تازه

یک فکر تازه را مدت ها نباید به مبارزه طلبید. چون یک فکر، مدت ها لازم دارد تا رشد کند و قدرت دفاع از خود پیدا کند

حق مبارزه با افکار به ما اجازه نمی دهد که "افکار نوزا" را مورد تهاجم یا فشار قرار دهیم. یک "اندیشه نوزا"، در دوره ای قرار دارد که احتیاج به "پرستاری" دارد. مبارزه با چنین افکاری، همانند مبارزه مردان مسلح با کودکان است که مطلقا ً غیر انسانی و غیر منصفانه است. از این رو آزادی، باید "پرستاری اقلیت ها فکری" باد. اقلیت ها تنها "حق موجودیت" ندارند بلکه حق به پرستاری دارند
عقاید حاکمه در اجتماع، که علیرغم "افکار نوزا" یا جنینی، شمشیر از نیام می کشند، فقط ترس و وحشت خود را نشان می دهند. اندیشه ها را در کودکیشان کشتار می کنند، چون واهمه از آن دارند که با "ایده های بالغ" رو به رو شوند. سقط جنین افکار و کشتار افکار نوزا، ساده تر است

جامعه آزادی خواه، باید پرستاری برای ایده های نوزا باشد تا این ایده ها از دم شمشیر عقیده حاکم، در کودکی و جنینی نگذرند. از این روست که حکومت باید از عقیده حاکم جدا باشد تا نه تنها نسبت به عقاید موجود بیطرف بماند بلکه بتواند از افکار نوزا پرستاری به عمل بیاورد


عقیده حاکم در اجتماع، هیچ گاه نسبت به ایده های نوزا رحیم نیست


تفاوت فکر و عقیده

یک "فکر"، موقعی یک "عقیده" میشود که قدرت گسستن ما از آن، بکاهد و یک عقیده، موقعی تبدیل به "فکر" میشود که قدرت گسستن ما از آن، افزوده شود
چه بسا "افکار ما، تبدیل به "عقیده" شده اند، ولی ما هنوز می پنداریم که با "افکار" روبرو هستیم. ما "موءمن" شده ایم و می پنداریم که "متفکریم". هر محتوائی (ولو علم یا فلسفه) که ما به آن بستگی جدا ناپذیر پیدا کردیم، آن محتوا، دیگر علم و فلسفه نیست
عقیده را نمیتوان ترک کرد. بریدن از عقیده، بسیار دردناک است. هر کسی که از عقیده ما انتقاد میکند، می پنداریم که او گلوی .ما را میفشارد و بما عذاب میدهد، چون آن فکر، با ما یکی شده است
موقعی، فکر، هنوز فکر است، که انتقاد از آن، برای ما دردناک نیست. اگر انتقاد کسی به افکار ما، دردناک و خشم انگیز و نفرت آور باشد، آن فکر در ما تبدیل به عقیده شده است. فکر را میتوان ترک کرد، اما از عقیده نمیتوان گسست. هر عقیده ای را بایستی به "فکر" استحاله داد، تا امکان گسستن از آن باشد. هر فکری، تا موقعی فکر است، که تغییر دادن آن، ما را مضطرب و خشمگین نمی سازد. وقتی فکر ما تبدیل به عقیده شد، کوچکترین "اضطراب فکری"، تبدیل به "اضطراب وجودی و شخصی ما" میشود
عقیده را به سختی میتوان تغییر داد، ولی وقتی کوچکترین تغییری یافت، به تمام وجود ما زلزله می افتد. فکر را به آسانی میتوان تغییر داد، و بزرگترین تغییرات آن، کوچکترین اضطابی در متفکر ایجاد میکند. ولی کوچکترین حرکت در عقیده، همیشه یک انقلاب و قیامت و بحران در معتقد یا جامعه معتقدین میاندازد

.او به فکرش چنان بسته است که کوچک ترین تغییر فکریش، سراسر وجود او را به حرکت می آورد و چون او از زلزله می ترسد، با کوچک ترین تغییر فکری اش، ضدیت می کند و همیشه با کوچک ترین جنبش فکری، می پندارد که انقلاب یا رستاخیزی رخ داده است. "تغییر" برای او همیشه "زلزله" است.در حالی که تغییر برای متفکر جزو بدیهیات است. کسی می اندیشد که اندیشه اش تغییر می کند و کسی فکرش را تغییر می دهد که از فکرش به آسانی می گسلد