کفه ی قضا !!

هرگز برای خود نامی تعریف نکرده بود تا جهان آدمها او را عر نامی که خواست بنهد . بهمین خاطر بی اینکه گله ای داشته باشد از روزگار ، بی هویت و بی شخصیت می ایستاد بر کفه ی قضاوت مردم ، و اشان هر یک بنابر وسع انصاف و قضای خویش او را وزنی میدانند و بر تنش چیزی مینوشتند و میگذشتند .
چند سالی گذشت ، و او حالا شده بود یک پارچه از نوشته ها ، علامتها ، رنگها ، با زبانها و نگاههای مختلف ؛ او که ورزشکار بود ، او که سیاستمدار بود و دیگری که علاف بود سرکوچه و آن که سیاه بود آن که سفید بود ، به هر حال هر کسی بنابر صنف و وزن خویش چیزی یا نقشی بر او نگاشته یا زده بود .
روزی تصمیم گرفت خسته شود ، چرا که یکی به او گفته بود : " تو چرا خسته نمیشوی ؟" و دیگری نگاشته بود " تو خسته ای " !
و او که چیزی از خود نداشت ، پذیرفت که خسته شود . وقتی خسته شد کفه ی ترازو را ترک کرد تا کمی استراحت کند. این را هم همراه با آداب استراحت دیگران به او گفته بودند. در این حال خواست تا دوشی بگیرد اما احساس کرد ( کسی گفت ! ) اگر این کار را بکند ، چیزی از او باقی نمیماند . چرا که آب همه چیز او ( آنچه مردم بر او نوشته و یا زده بودند ) را خواهد شست و به فاضلاب خواهد فرستاد . اما او نمیخواست به چاه فاضلاب شود ، چرا که یکی گفته بود : انسان یعنی جاودانگی ، یعنی ماندن . به همین خاطر زیر دوش نرفت و بشکه ای مهیا و آن را پر از آب و صابون کرد و خود را در آن انداخت و آنقدر در آن ماند تا حسابی خیس خورد . اما وقتی خیس خورد ، وا رفت و تمام قضاواها درهم و قاتی شد . وقتی بیرون آمد احساس کرد حالا واقعا چیزی شده است و حالا میتواند برود زیر دوش و در عین حال به چاه فاضلاب نشود از آن به بعد او هر روز وقتی از حمام ( زیر دوش ) برمیگشت به جای اینکه برود و بر کفه ی قضا بایستاد ، از کنار آن میگذشت تا دیگرانی را که به جای او ایستاده اند وزن کند . او حالا به قول خودش کسی شده است ، گرچه خودش هم نمیداند چه کسی !!!
والسلام

یک عمر کنار میز صبحانه !

در 3 سالگی ( با پدر و مادر ) : میخواهم قهوه در شیر بریزم . من که بچه کوچولو نیستم شیر خالی بخورم .
در 7 سالگی : من قهوه ام را با شیر نمی خورم . جانوران هم وقتی بزرگ شدند، دیگر شیر نمیخورد .
در 15 سالگی : ببخشید که من دیر سر صبحانه حاضر شدم . چون موهایم خیلی سخت مرتب می شود . من هرگز این همه نان و کره نمیخورم ، مگر صبحانه ی سرباز خانه است . به من فقط یک پرتغال بدهید چون در وزن دو کیلو زیادی دارم .
در 18 سالگی : مادر جان مطمئنی که نامه ای برای من نیامده ؟ کسی به من تلفن نکرده ؟ اصلا اینجا خانه نیست ، یک نفر آدم حسابی پیدا نمیشود که درست بفهمد کی می آید و کی میرود نه من صبحانه نمیخواهم و باید الساعه بروم .
در 22 سالگی ( ابتدای ازدواج ) : عزیزم از وقتی با تو زندگی میکنم هر روز صبح با میل سر صبحانه حاضر میشوم وقتی پیش پدر و مادرم بودم چقدر از صبحانه بدم می آمد.
زود از سر کار برگرد ، آخر من تا شب تنهایی چکار کنم ؟
در 24 سالگی : زود قهوه بخور و برو که باز اداره ات دیر میشود و باید جریمه بدهی .
در 30 سالگی : آهای دست به قهوه نزن . برای تو زود است ، تو باید شیر بخوری . عجب سمجی است ، من وقتی به سن تو بودم لیوان شیر را تا ته مینوشیدم ! و این همه ادا هم در نمی آوردم.
در 40 سالگی ( به فرزند ) : زود برو صورتت را بشوی . تا این پودر و سرخاب را پاک نکرده ای سر صبحانه حاضر نشو ، راستی که عجب دنیایی شده ما وقتی به سن شماها بودیم فکر این کارهای زشت هم از سرمان نگذشت . لابد در 22 سالگی هم میخواهی ازدواج کنی ؟
در 60 سالگی : من هرگز این همه نان و کره نمیخورم ، فقط یک پرتغال به من بده . دو کیلو زیاد دارم ، چرا تعجب میکنی منم میخواهم متناسب باشم مگر من همش چند سال سن دارم ؟
در 80 سالگی ( با فرزندان و نوه ها ) : من هم قهوه میخواهم مگر من بچه کوچولو هستم که شیر خالی بنوشم چکار کنم که برایم بد است من هم تخم مرغ میخواهم هم قهوه .
والسلام