آنانی که از تنهائی رنج می بردند خدا را آفریدند و کسانی که معمولا ًاین "عذاب تنهائی" را می بردند کسانی بودند که استقلال فکری و روحی نداشتند. تفکر، احتیاج به تنهائی داشت ولی کسی که همیشه با خدایش هست هیچ گاه تنها نمی شود تا بیندیشد
برای او حتی اندیشیدن، الهام گرفتن از خداست. بالاخره همین کسانی که از تنهائی رنج می بردند "توده و خلق مردم" را آفریدند. تنها، باید با قدرت فراگیری باشد تا از "تنهائی خود" مضطرب نشود. تنهائی یک روح غیر مستقل، خطر دارد. حقوق هر کسی در اجتماع پایمال شد و کسی از او دفاع نکرد، احساس تنهائی می کند. در اجتماع نباید کسی را تنها گذاشت. وگرنه آن تنها، خدائی می آفریند که از او پشتیبانی کند و این خدا او را تنها نخواهد گذاشت. "خدائی که باید از بی کسان پشتیبانی کند مفهوم مفیدی می شود برای کسانی که علیه قدرت موجود و حاکم در اجتماع بر می خیزند
برای آن که قضاوت خود را بسنجیم، باید گوینده، ناشناس وگمنام و مجهول باشد. قدرت قضاوت را در مورد گفته کسی که مشهوریا شناخته شده است، به سهولت نمی توان سنجید. در این موارد حیثیت اجتماعی و اعتبار او را از گفته اش نمی توان به آسانی از هم برید. از آن جائی که قضاوت ما معمولا ًاز گوینده به گفته، تعمیم می یابد، در مقابل هر گفته ای که گوینده اش را نمی شناسیم، به تردید و تزلزل و پریشانی حواس دچار می شویم و می کوشیم بلکه گوینده اش را بیابیم تا از عهده قضاوت نهائی برآئیم، و اگر گوینده اش را نیافتیم آن را به اشخاصی که در اجتماع اعتبار و حیثیت دارند نسبت می دهیم، همیشه افرادی هستند که قدرت آن را دارند که سخنانی بگویند که قابل نسبت دادن به شخصیت های بزرگ تاریخی هستند و از آفرینش چنین سخنانی لذت می برند. حدیث سازی، به چنین افراد، لذت فراوان می داده است. چه بسا "گفته ها" که ما حاضر نیستسم به وسیله آن گفته ها به گوینده اش، اعتبار و حیثیت متناظرش را بدهیم و گوینده اش مجبور می شود که گفته هایش را در دهان شخصیت های بزرگ و معتبر اجتماعی بگذارد. شخصیت های برجسته تاریخی، کمتر از آن گفته اند که به آن ها نسبت داده می شود
هر شخصیتی که اعتبارش در اجتماع از حدی گذشت، به همین علت، گفته هایش ارزش تفسیر کردن و تأویل کردن می یابد
گفته هایش برای همه گویندگان گمنام، و نامعتبر، باید جا باز کند. جامعه از آن اکراه دارد که از گفته کسی، به گوینده اش اعتبار و منزلت و مرجعیت بدهد. بدین سان جامعه، راه پیدایش متفکرین تازه را می بندد، در حینی که روز به روز بر امکان تفسیر و تأویل آن شخصیت های برجسته گذشته می افزاید تا بدین وسیله اعتبار و مرجعیت آن ها را حفظ کند و مانع ایجاد قدرت های تازه فکری گردد
یک فکر موقعی در اجتماع نفوذ و گسترش می یابد که تبدیل به اسطوره های مقتدر بیابد. رد کردن منطقی چنین فکری (که تبدیل به اسطوره شده) سبب نفی و طرد آن فکر نمی شود. برای طرد و نفی آن اسطوره باید فکری آورد که به سهولت بتواند تبدیل به اسطوره قدرتمند تازه ای بشود. فکر تا اسطوره نشده است قدرت اجتماعی ندارد. افکاری که نمی توانند هیچ گاه تبدیل به اسطوره بشوند، هیچ گاه در اجتماع گسترش نخواهند یافت
شکل ظاهری یک ایدئولوژی که "فکر نما" ست، نباید ما را از درک این واقعیت باز دارد که در مغز پیروانش، فقط اسطوره ای به جای آن فکر نشسته است. افکار، امروز فقط روپوش اسطوره ها هستند. امروزه هیچ کس اسطوره های خود را نمی شناسد. او در اسطوره های خود، افکار، می بیند. او خود را موجود عاقلی می پندارد. نفرت و اکراه او از اسطوره ها اسطوره های او را از دید او پنهان ساخته است. هنوز تأثیر فکر در ما ضعیف است و اسطوره ها در ما نفوذ شدید دارند. و این حساسیت و پذیرائی ما در مقابل اسطوره هاست که نفرت آن ها را در ما پدید آورده است. تنها راه چاره این است که فکر خود را تبدیل به اسطوره دهیم تا نفوذ آن را در اجتماع تأمین کنیم. البته در هر اجتماعی مغز های سنتی در جهت معکوس در تلاشند و اسطوره های خود را استحاله به افکار می دهند. دین را عقلی می سازند. روزی که اندیشه ها تبدیل به اسطوره شدند اسطوره هائی که تبدیل به فکر می شوند دوباره تجدید حیات می کنند. دین از نو زنده می شود
انسان در گذشته می پنداشت هر چه "درآغاز" بوده باشد، بیشترین اهمیت را دارد. بدین سان برای آن که چیزی اهمیت و اعتبار داشته باشد باید "در همان آغاز و از همان آغاز یا درست پیش از آن آغاز" بوده باشد. چیزی که نقطه آغاز وجودی یا کیهانی یا تاریخی نداشت اهمیت نداشت. بعدا ًمی پنداشتند که هر چه "در پایان" خواهد بود، بیشترین اهمیت را دارد. برای هر چیزی باید کمالی و مقصدی و نهایتی قائل شد تا اهمیت پیدا کند. هم آن "آغاز ها" و هم این "پایان ها"، یک هدف یک هدف اساسی داشتند و آن این بود که انسان، خود، سرچشمه اهمیت دهی نیست. همیشه چیزی که ماوراء او و دور از دسترس او بود، به او و اعمال او اهمیت می داد. اما این انسان است که سرچشمه اهمیت دادن است. آغاز ها و پایان ها برای این اهمیت دارند که انسان به آن ها اهمیت می دهد. اهمیت انسان در فطرت ها و کمال ها نیست. برای این که چیزی اهمیت پیدا کند، نباید برای آن "تاریخ پیدایشی" و "ما قبل تاریخی" و "آغاز خلقتی" یا این که کمال و مقصد و سیر تکاملی ساخت. وقتی انسان به چیزی اهمیت می دهد بدون آن آغاز ها و پایان ها، بدون آن فطرت ها و کمال ها، بدون آن تاریخ پیدایش ها و سیر ضرورت تکامل تاریخ نیز اهمیت دارد. انسان برای درک اهمیت خود و اعمال خود احتیاج به مفاهیم آغاز و پایان، فطرت و کمال، مبدأ و معاد ندارد. آن آغاز ها و پایان ها او را اسیر ساخته بودند. آزادی انسان نه تابع آغاز (فطرت( و نه تابع پایان (کمال و سیر تکاملی) است. همه مفاهیم فطرت و طبیعت و همه مفاهیم کمال و سیر تکاملی، در تصرف انسان هستند. انسان بدان ها اهمیت می دهد نه آن که اهمیت خود را از آن ها بگیرد
مدتها بود که فکری ذهنم را به خود مشغول کرده بود، هر چه میکردم چکیده ی آن تفکرات را بسوی نوشتن سوق دهم نمیتوانستم! تا اینکه مطالب دکتر سروش را خواندم ( که البته حساسیت هایی هم ایجاد کرد) نمیدانم چه شد که بعد از خواندن این مطالب این نوشته را نوشتم ! شاید هیچ ربطی به مطالب دکتر نداشته باشد ولی مطالب دکتر باعث نوشتن این چند خط شد!
در ضمن از تمامی عزیزان بخار خارج از بحث بودن این مطلب عذر خواهی میکنم.
و اما بعد.........
آیا نویسنده ای را می شناسید که کتابی سیصد صفحه ای نوشته باشد و در این کتاب بیش از سه هزار بار اسم خود را برده باشد و چند هزار بار از صفحات خود مدح گفته باشد؟ آیا نویسنده ای را می شناسید که جمله اول هر فصلی از کتابش، ستایش از خودش بکند و در همه کتاب فقط از خودش حرف بزند؟
این کتاب، قرآن است و نوشتن چنین کتابی، اعجاز است. بهترین روش نگارش این است که کسی از خدا سرمشق کتاب نوشتن نگیرد. اگر نویسنده ای در کتابش سه هزار بار اسم خودش را بیاورد او را به علت اختلال شخصیت، به تیمارستان برای تداوی خواهند برد. کار های خدا ا کار های انسان تفاوت دارد!
امروزه هر نویسنده ای با نوشتن یکبار نامش بر روی جلد (خارج از محتویات کتاب) قناعت می کند. و از تکرار نامش، شرم دارد. ولی کتابی که سه هزار بارنویسنده اسم خود را می برد و هیچ گاه کوچک ترین احساس شرم ندرد، بلکه با فخر و غرور آن را تکرار می کند و خود را بی نیاز از ستایش اسم خود می شمارد، کتابی نیست که فقط خدا می تواند بنویسد؟ شرم انسان از ستایش خود، حدی برای نیاز انسان به ستایش خود می گذارد. آن که شرم از ستایش خود ندارد، در حالی که ادعا می کند نیاز به ستایش خود ندارد، فقط خداست. اگر خداوند هم مانند انسان شرم از ستایش بی حد اسم خود داشت، کمتر اسم خود را تکرار می کرد. کسی که بی نیاز به ستایش خود است چرا این قدر از نام خود ستایش می کند و می خواهد که دیگران نام او را ستایش کنند؟
هر فکری آن قدر بزرگ می شود و اهمیت می یابد که "نیروهای انسانی" یا "امیال و سوائق و حوائج انسانی" و یا بالاخره "خود انسان" برای آن قربانی شود. برای بزرگ ساختن یک فکر یا ایده، باید انسان از میان امیال و شهوات خود صرف نظر کند و بالاخره باید از خود بگذرد و خود را فدا کند. برای آن که فکری، بزرگ ترین فکر بشود باید بیش از همه برای او قوای انسانی، امیال و احساسات و شهوات انسانی و بالاخره خود انسان ها را فدا ساخت
آن فکر، حقیقت است که بیشترین قربانی ها و کشتار ها را می طلبد. فکری که برای او قربانی نشده بود، اهمیتی و ارزشی و قدری نداشت. از این رو نیز بود که فکری بزرک تر از همه (حقیقت) شمرده می شد و بیش از همه اهمیت داشت که برای او بیشترین قربانی انسان شده بود. آیا موقع آن نشده است که این مفهوم دوره توحش و بربریت خود را کنار بگذاریم و این خرافه را از سر بیرون کنیم. فدا ساختن یک انسان یا نیروی انسانی یا احساسات انسانی یا صرفنظر کردن از شهوات و امیال انسان یک فکر را با اهمیت و بزرگ و با ارزش نمی سازد
باید این فکر در اذهان رسوخ داده شود که قربانی همه بشریت نیز یک جو به ارزش یک فکر نمی افزاید. معیار اهمیت یک فکر، مقدار انسان هائی نیست که ما برای آن قربانی می کنیم. بیائید این افکار خونخوار و آدمخوار خود را دور بریزیم. شروع تفکر از دوره آدمخواری بوده است. فکری که آدم می خورد، مهم و با ارزش است. فکر، برای اعتبار و اهمیت خود قربانی می طلبد. ما آدمخواری را رها کرده ایم، اما افکار خود را آدمخوار کرده ایم. ولی فکر، چون کلی و مجرد و عمومی است شکمش را با یک انسان نمی شود پر کرد، بلکه اگر همه بشریت را بکشیم و در او فرو بریزیم باز خالی می ماند. یک فکر به همان اندازه که فراگیر و جهان گیر است، به همان اندازه نیز می تواند انسان ها را بخورد
هر فکری در تاریخ، آن قدر وسعت یافته است که خون انسان ها را خورده است
خطر فکر های جهان شمول آن است که احتیاج به خوردن خون همه بشریت دارند. منطق آدمخواری در ما مانده است، فقط "آدمخواری برای ارتقاء و اهمیت جوئی" به فکر انتقال داده شده است. افکار و حقایق ما مجازند که قربانی بطلبند، بیائید این حق را از آن ها بگیریم. فکر و حقیقت، هر چه هم اهمیت و ارزش پیدا کند، اهمیت و ارزش انسان را پیدا نخواهد کرد
شک ورزی، جهت ثابت و معینی ندارد. شک ورزی همیشه به سوئی جهت می گیرد که فکری، سنگ می شود و بستگی مطلق از انسان می طلبد. نباید گذاشت که شک ورزی فقط منحصر به یک جهت بشود و فقط به یک چیزیا عقیده شک ورزیده شود.عقاید و ایدئولوژی ها، قدرت شک ورزی را بدین روش از پیروان خود سلب می کنند که شک آن ها را در یک جهت یا جهات مشخصی، ثابت و متمرکز می سازند. پیرو، باید فقط در "فکر دشمن" شک کند. این شک ورزی، دیگر تبدیل به "بدبینی" شده است. از مرز تفکر گذشته و وارد دنیای اخلاق شده است. برای شک ورزی، فکری که مورد شک قرار می گیرد. "بد" نیست. او معیار اخلاقی را به عنوان معیار فکری به گار نمی گیرد. "بد ساختن و شوم ساختن یک فکر"، شک ورزی را از بین می برد. آن چه را در این مورد، شک ورزی می خوانند چیزی جز "بدبینی" نیست. پیرو یک عقیده یا ایدئولوژی، نمی تواند شک کند. او همه قدرت شک ورزیش را تبدیل به "بدبینی به فکر دشمن" کرده است و جهت شک ورزیش را به خارج ازعقیده خود تثبیت کرده است. در حالی که شک ورزی باید باهمان "عقیده خود" شروع شود. کسی که خود، عقیده (فکر ثابت شده ای که از او بستگی مطلق می طلبد) دارد، باید شک ورزی را به سوی خود متوجه سازد. معتقد به فکر دیگران بدبین است نه مشکوک. "منحرف ساختن شک از عقیده خود"، سبب "مسخ شدن شک به بدبینی" می گردد. او قدرت شک ورزی را از دست داده است و به عقاید و افکار دیگر "بدبین" شده است. از این رو نیز نمی تواند درباره افکار و عقاید دیگر، بیندیشد چون در افکار و عقاید دیگر نمی تواند شک بکند
برای یافتن قدرت شک، باید بدبینی خود را از سر، تحول به شک بدهد. تا بدبینی از بین نرود، شک پیدا نخواهد شد. شک ورزی میان "فکر دیگری و "فکر خود" تفاوت نمی گذارد. "فکر دشمن" و "فکر دوست" برای او وجود ندارد. هر فکری که سنگ می شود و بستگی مطلق از انسان می طلبد و می خواهد حرکت و آزادی انسان و اندیشه را به خطر اندازد، باید مورد شک قرار گیرد. من آزادم تا شک می کنم و شک من فرقی میان "عقیده من" و "عقیده دشمن من" نمی شناسد. او با "فکر منجمد" رو به روست. او دشمنی جز "انجماد فکری"و "بستگی مطلق و جزمی" ندارد. دو انسان و دو گروه و دو اجتماع و دو حزب و دو ملت موقعی نمی توانند همدیگر را بفهمند که "افکارشان منجمد شود" و "بستگی مطلق به عقیده خود پیدا کنند". وقتی فکر من سنگ شد، آزادی را از دیگری می گیریم. و وقتی فکر دیگری سنگ شد، آزادی را از من می گیرد. من با شک به عقیده خود، به دیگری آزادی می دهم و با ایمان به عقیده خود، آزادی را از دیگری می گیرم
ما نباید، تنها اعمالی بکنیم که "بهترند". بلکه اعمال ما باید "زیباتر" باشند. به جای "تقواشناسی"، باید "زیباشناسی" بنشیند
تفکر درباره "زیبا و زشت" باید به جای تفکر درباره "نیک و بد" بنشیند. آدم، به جای آن که از درخت "معرفت نیک و بد" بخورد، باید از "درخت زشت و زیبا" بخورد. خدا، در بهشتش زشت و زیبا را نمی شناخت که حتی اسمش راببرد تا چه رسد به آن که آن را قدغن سازد. موقع آن رسیده است که دنیا را زیباتر سازیم. زندگانی را زیبا تر سازیم. خود را زیباتر سازیم حتی افکار خود را با معیار زیبائی و زشتی بسنجیم نه با معیار نیکی و بدی. یک فکر زیبا برای من ارجعیت به یک فکر نیک دارد. تفکر انحصاری در نیکی و بدی، دنیا را زشت کرده است
چشم و گوش و بینی ما، در مرحله اول، احتیاج به زیبائی دارند. آیا این محرومیت چشم و گوش و بینی از درک "زیبائی" نبوده است که دنیای اخلاق را برای جبران محرومیتش، آفریده است؟ و آیا آفرینش دنیا و زندگی و انسان زیباتر، از احتیاج ما به اخلاق نخواهد کاست؟ آیا هنر ها همیشه اعتراض و قیام و طغیانی علیه اخلاق و دین نبوده اند؟ آیا توجه به نیک و بد، سبب تحقیر "نمود ها و پدیده ها" نگردیده است؟
اخلاق آن قدر ظاهر و نمود و سطح را تحقیر می کرد و مکروه می شمرد که حتی نیکی باید "مخفی و نامرئی" باشد، که حتی خود نیکوکار نیز آن را نبیند. "دیدن نیکی خود و خود"، او را فاسد می ساخت. ولی عمل زیبا، خود را زیبا تر می سازد. انسان دوست می دارد خود و اعمال خود را ببیند. دیدن نیکی، "خود را بد می ساخت". اخلاق بر ضد زیبا شناسی و هنر بود. آیا ما به "زیبائی اعمال خود" احتیاج داریم و زیبائی را باید دید؟ یک عمل زیبا، دیدنی است و دیدنش "زیبا کننده" است. دیدن زیبائی خود، خلق زیبائی در خود می کند نه مانند دیدن نیکی خود، که خلق بدی در خود می کند
وجود هنر در اجتماع و رشد دادن هنر در اجتماع، برای همین است که عالم اخلاق را اصلاح کند و به اخلاق تغییر ماهیت دهد. زیبائی باید در اخلاق انقلاب بکند. زیبائی باید علیه اخلاق انقلاب کند. ما پیش از یک انقلاب سیاسی و اجتماعی، احتیاج به یک انقلاب زیبائی علیه اخلاق و دین داریم. بدون این انقلاب، دنیای سیاست و اقتصاد ما زشت خواهد ماند و زشت تر خواهد شد. آیا با شنیدن کلمه "انقلاب زیبائی" لبخند تمسخرآمیزی نزده اید؟ هنوز سائقه زیبائی در ما بیدار نشده است تا "نیاز و بالاخره "التهابی" ایجاد بکند. یک "سائقه" باید تبدیل به "التهاب" بشود تا سودای انقلابش به سر ما بیفتد. انقلاب زیبائی برای ما ضروری تر از انقلاب سیاسی و اقتصادی است. ولی متأسفانه ما از تفکرات دینی به تفکرات اخلاقی هم نرسیده ایم. هنوز ما یک تئوری نداریم که اخلاق را از دین جدا سازد. و بر پایه عقل بگذارد
هر فردی یا گروهی یا حزبی که کینه توزی، سابقه اولیه اوست هر، عملی که می کند در درجه اول نه به هدف "استفاده رسانیدن به خود" است بلکه، به هدف "ضرر رسانیدن" به دشمن است. برای او هر عملی که به دشمن ضرر برساند، هر فکری که به دشمن ضرر برساند، قابل قبول است
اما ضرر رسانیدن به دشمن، به طور، ضروری استفاده رسانیدن به خود نیست چون بسیاری از فائده ها، مشترک است و مرزی در آن نیست که برای دشمن و دوست تفاوت بگذارد. و چه بسا اعمالی که باید به دشمن ضرر بزند، به خود آن فرد یا گروه یا حزب یا ملت بیشتر ضرر می زند. جلب فائده برای خود و خود دوستی، غریزه طبیعی انسان نیست. به جای حصر تفکر در ضرر رسانیدن به دشمن، باید بیشتر در "آن چه برای خود فائده دارد" اندیشید. کینه توز، به دشمن خود ضررهائی می رساند که برای خودش نیز ضرر دارد. ولی چون این ضرر، اولین بار به دشمن اصابت می کند، نتیجه بعدی آن را برای خود نمی بیند
"کاربرد یک اندیشه" بخ خودی خود، اندیشیدن نیست. تفسیر و تأویل یک اندیشه یا دستگاه فکری به منظور حفظ ابدیت آن نیز اندیشیدن نیست. انسان موقعی در یک اندیشه، می اندیشد که فراتر از آن اندیشه برده شود کاربرد یا تفسیر و تأویل یک ایدئولوژی (دستگاه فکری)، انسان را به یک مشت افکار عادت می دهد و هر چه عادت های اندیشیدن بیشتر شود، جنبش اندیشه کمتر می شود. اندیشیدن در یک اندیشه، همیشه تلاش برای در هم شکستن و لبریز شدن از آن اندیشه، و فراتر رفتن از آن اندیشه است. تفاوت عقیده با اندیشه آن است که انسان می خواهد در عقیده بماند ولی از اندیشه می خواهد فراتر برود. هدف عقیده، سکون انسان در آن عقیده است. هدف اندیشه فراتر رفتن انسان از آن اندیشه است. ارزش یک اندیشه در آن است که به ما نیرو بدهد تا او را ترک کنیم. ارزش یک عقیده در آن است که از ما نیرو را بگیرد تا نتوانیم آن را ترک کنیم